سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روضه رضوان

باز اسرار نهان در جوشش است ... باز این داغ دلم در سوزش است

باز اندوه درون سر باز کرد ... باز اسرار مگو ابراز کرد

روح پیغمبر زتن پرواز کرد ... رخت بربست و سفر آغاز کرد


اُستُن حنانه نالیدن گرفت ... منبر و محراب لرزیدن گرفت

اُستُن توبه به پیچ و تاب بود... ماتم محبوبِ شیخ و شاب بود

شهر پُر خاکسترِ اندوه شد ... بارِغم بردوش دل ها کوه شد


شب در این ماتم گریبان می درید ... اشک بر رخسار گیتی می دوید

بال و پر های ملائک خسته بود ... وحی بر روی زمین در بسته بود

بغض می ترکید در نای بلال ... شد گلوگیر آن غم و رنج و ملال

مغربِ خورشیدِ عالم تاب بود ... ماه از هجران او بی تاب بود


فصل مرگ آن همه عزّت رسید ... موسم تنهایی عترت رسید

چشم ها ناباورانه می گریست ... شهر بر این اهل خانه می گریست

موسی یثرب به سوی طور رفت ... رفت و از امت فروغ نور رفت


جغد شوم جاهلیت بازگشت ... عصر ظلمت بار نو آغاز گشت

مِهر خُفت و نور رفت و شب رسید ... فتنه شد بیدار و خفّاشک پرید

شب پرستان باز در گردش شدند ... کینه توزان باز در جنبش شدند


شب چه تاریک و بسی دیجور بود ... مرتضی مشغول غسل نور بود

پیکر پاک نبی را شست او ... اشک ریزان زیر لب می گفت او :

" یارسول الله وداعت مشکل است ... پای صبرم از فراغت در گل است
ای زبان حق چرا لب بسته ای ؟ ... ای تو رکن من چرا بشکسته ای ؟
بی تو من بی یارو یاور گشته ام ... روبرو با امتی سرگشته ام
یا رسول الله برایم کن دعا ... سر بلند آیم برون زین ابتلا "


تا تن آن پاک را تطهیر کرد ... فتنه ی کل شهر را تسخیر کرد !

باز شیطان وعده اش تصدیق کرد ... بت پرستی را زنو تشویق کرد

سامری گوساله را پروار کرد ... تا که روزی ، دو شدش بس کار کرد

سجده ، اول خود بر او بسیار کرد ... نصب او را بر سر بازار کرد

باز توحید ایده ای بیگانه شد ... باز مسجد مرکز بتخانه شد

قصه این فتنه گر خواهی بگو ... تا بگویم شرح این راز مگو

 

بت تراشی در سقیفه بت فروخت ... با ولع شیطان بر این بت چشم دوخت

سالها ابلیس خواب خوش ندید ... انتظار یک چنین روزی کشید

شد سقیفه بهترین کاشانه اش ... شرک آلوده ترین بتخانه اش


باز غوغای قبائل در گرفت ... جاهلیت را عرب از سر گرفت

آن وصیت ها و عهد مصطفی ... بر امامت بر ولایت بر وفا

بر خلافت بر وصایت بر ولا ... بر اخوت بر صداقت بر صفا

آن سفارش ها همه از یاد رفت ... آن برادر خواندگی بر باد رفت


عقده های بسته نا گه باز شد ... حقد ها و کینه ها ابراز شد

زیر سقفی شوم و تاریک و سیاه ... دور از کانون مِهر و نور ماه

در میان جار و جنجالی عجیب ... اندر آن دعوای تزویر و فریب

شیخ خزرج شد لگدکوب ستم ... اوس هم بی سعد پاشیده ز هم


حقه بازی ، رأی مزدوران خرید ... جامه ی ایمان ایشان را درید

دست شیطان دست شومی را فشرد ... سرنوشت امتی بر او سپرد

روی مه را پرده ی ظلمت گرفت ... زاغ از بهر زغن بیعت گرفت

لات و عزّی شان اگر نابود شد ... لاتی آوردند و او معبود شد!


عصر وحشت دوره ی بیداد شد ... تیز ، نیش غول استبداد شد

حاملان کودتا ، غداره ها ... ریخته در شهر باقداره ها

بهر اخذ رأی مردم آمدند ... همچو مار  و گرگ و کژدم آمدند


مومن بی باک کارش زار بود ... دشنه حرف اول غدار بود

مردها نامرد و بی بازو شدند ... پست ها از ترس در پستو شدند

این یکی خوابید و آن یک گشته کور ... این یکی با زیور و آن یک به زور

هر که سرکش بود او هم رام شد ... شهر کم کم ساکت و آرام شد

شهر بود و بار سنگین سکوت ...  شهر بود و عار ننگین سکوت !!
ناگهان آتش فشان آغاز شد ... منفجر شد زلزله انداز شد

شهر می لرزید از هر غرشش ... حیله ها می سوخت از هر سوزشش

آذرخش و رعد او سوزنده بود ... تندر فریاد او توفنده بود

شهر پر شد از طنین آن خروش ... ضجه ای پر بغض می آمد به گوش

این غریو کیست ؟ این فریاد کیست ؟ ... ناله می زد فاطمه : حق با علی است !


آه سوزانش مگو آتشفشان ... دود آهش رفته تا هفت آسمان

برق رعدش ظلمت شب را درید ... رنگ از روی سیه رویان پرید

ناله اش برنده تر از ذوالفقار ... گریه اش طوفان نوح روزگار

کیست این شورشگر بی واهمه ... همسر بی باک حیدر(ع) فاطمه (س)


بوذر و مقداد و سلمان آمدند ... باوفا یاران قرآن آمدند

خانه اش شد مأمن دلدادگان ... منزلش شد مجمع آزادگان

بیت او حصن و تحصن گاه شد ... شهر ، از این اعتراض آگاه شد


سامری در وحشت از این واکنش ... عِجل ، اندر لرزش از موج تنش

اهل نا اهل سقیفه هاج و واج ... تا چسان آرد بر این مشکل علاج

باز شورای شقاوت شور کرد ... تا چسان با فاطمه سازد نبرد

حکم بر یورش به بیت وحی داد ... داد از بیداد شورا ، داد ! داد !


سامری ، رجّاله ها را زد صدا ... تا هجوم آرند بر بیت خدا

مشعل آتش به دستش شعله ور ... با حرامی زادگان شد حمله ور

تند پیشاپیش آنان می دوید ... هر که می دیدش ، ز خوفش می رمید

نعره می زد از غضب کف بر دهان ... انکر الاصوات او صوت دران

کآمدم این کار را یکسر کنم ... خانه را با اهل آن آتش زنم !

گفتنش باشد در آنجا فاطمه ... : قال بَعضٌ إنّ فیها فاطمه !

آن غلیظِ فَظّ و بی ورحم و خشن ... با شقاوت پیشگی گفتا "و إن"

گفت : باشد ؛ من که آتش می زنم ... من نه مقهور وجود یک زنم


هیزمی از کینه آوردند زود ... آه ، این جور و جفا بس زود بود

جان هستی آن زمان اخگر گرفت ... شعله ها بر درب خانه در گرفت

کوچه پر از بوی تند دود شد ... باز ، آتش یاور نمرود شد

مشت می کوبید بر در ، از غضب ... ای بریده باد دست بولهب!

بر دری که پیک وحی آسمان ... آستان بوسش بود با قدسیان


بر در مسکین و امید اسیر ... بر در اطحام ایتام فقیر


بر دری همچون در بیت الحرام ... بر در بیت الشرف بیت الامام


بر حریم حرمت ناموس حق ... خان? مشکاة دین فانوس حق


بر در گلخان? گل آفرین ... بر در آن روض? خلد برین

بر در بیت النبوة مهد دین ... خانه ی توحید ارباب یقین


بر در عصمت کده ، دار العفاف ... کعب? دل ، قبل? اهل طواف


بر در بیت المقدس در حجاز ... نقط? آغاز معراج نماز


بر در دار السیادة دار نور ... بر در دارالولایة رشک طور


بر در خمخانه ی خمّ غدیر ... بر در میخانه ی عشق امیر


خانه ی تدبیر امر ماسِوا ... مجمع تطهیر اصحاب کسا


بر در دانشگه علم الکتاب ... بر در منزلگه فصل الخطاب


بر در آن خانه که حتی رسول(ص) ... خوانده بر درگاه او اذن دخول !

دختر پیغمبر (ص) آمد پشت در ... با تنی رنجور از داغ پدر

ناله می زد سخت از سوز جگر ... که زجان ما چه می خواهی عمر ؟!

آن زمان شد نال? زهرا (س) بلند : ... هان ببین بابا که با ما چون کنند !


هان بگو با من دگر اینجا چه شد ... بین آن دیوار و در زهرا(س) چه شد

غنچه از گل شد جدا ، دیگر مگو ... با من از مسمار روی در مگو


سینه ام شد تنگ از این گفتگو ... هرچه بادا باد حقش را بگو

ای سقیفه ؛ خاک نکبت بر سرت ! ... لعنت حق بر تو و بر رهبرت!!


وای بر حال دل بی باک من ... آوخ از زخم دل صدچاک من

من چه گویم ؟ این دل دیوانه سوخت ... خانه و شمع و گل و پروانه سوخت

ناله ای می شد بلند از بین دود ... آه ای فضه مرا دریاب زود !

فضه آمد با شتاب و سر رسید ... وای او آخر مگر آنجا چه دید؟

ماه یثرب بر زمین افتاده بود ... از  صدف درّ ثمین افتاده بود

فاطمه(س) مجروح بود و بی سپر ... بر زمین افتاده اندر پشت در

اجر پیغمبر(ص) ادا گردیده بود ... محسن زهرا(س) فدا گردیده بود!



فاطمه(س) یعنی ولایت را سپر ... فاطمه(س) یعنی که لعنت بر عمر



شیر حق زنجیر صبرش را برید ... غرشی کرد و به سوی در پرید


پنجه برد و کند روبَه را زجا ... بر زمین کوبید آن نامرد را


همچنان کوهی به روی او نشست ... تا که کوبد مشت ، بالا برد دست


وای اگر اندر خروش آید علی(ع) ... بحر صبر او به جوش آمد ، ولی


یادش آمد از وصایای رسول(ص) ... که چه بایستی کند با این جهول



مصطفی (ص) فرموده بودش صبر کن ... جز همان که امر حق باشد مکن


بعد تو بر من جفاها می کنند ... بر تو چون هارون موسی می کنند


راه اسرائیلیان را می روند ... طابقٌ بالنّعل آنها می دوند


ای تو هارونم ، ضعیفت می کنند ... زخم این قلب لطیفت می کنند


صبر کن ، ای جان من بیتاب تو ... صبر کن شمسم من و مهتاب تو


صبر کن بر جهل جاهل مسلکان ... بر نفاق و جور این بد دلقکان



یاد می آورد در آن دم وصیّ(ع) ... از فرامین و احادیث نبی (ص)


بارها فرمودش آن نیکو خصال ... کعبه ای تو یاعلی(ع) اندر مثال


خلق باید سوی تو آید نه تو ... تو به سوی خلق ای کعبه مرو !


جمله باید تا طواف تو کنند ... جان خود روشن از این پرتو کنند


خلق می باید ز هر فجّ عمیق ... رو به کویت آید ای بیت عتیق


گر به سویت آمدند بپذیرشان ... رهنمایی کن بده ره را نشان


ورنه بر تو هیچ باکی نیست نیست ... کعبه ای تو بر سر جایت بایست


لایق تعلیم تو کمتر کسی است ... بوذر و مقداد و سلمانت بس است


کم بود آئینه ی جذاب نور ... و قلیلٌ من عبادی الشکور



سامری گوساله پرور می شود ... قوم هم اندر پی او می رود


گر که یاری داشتی درگیر شو  ... ریشه اش برکن ، بکن ساقش درو


ورنه بنشین و صبوری پیشه ساز ... شمع باش و هم بسوز و هم بساز



یاد از آن عهد و پیمان آمدش ... در بَصَر خار مغیلان آمدش


آه سردی از دل گرمش کشید ... چاره ای جز طاعت  داور ندید


مرتضی(ع) میزان معصوم است و بس ... پر ز نور حق و خالی از هوس

او علی(ع) بود و علی(ع) عبدلله است ... هست اندر بند اعلی پای بست

هفت اقیانوس خشمش خشک شد  ...  وای اگر مولا نمی آمد به خود

لحظه ی طوفانی حیدر(علیه السلام) رسید  ...  امتحان سخت آخر در رسید

امتحانی سخت و دشوار و عظیم  ...  اعظم از کل بلیات قدیم

سخت تر از ختدق و بدر و احد ...     تلخ تر از امتحاناتی که بد

مرتضی(علیه السلام) و امتحان ؟ یا للعجب! ...    آزمون رب ز که ؟ میر عرب !

از که ؟ از "مَن عنده علم الکتاب" ...    از حکیم محکم ام الکتاب ؟

آری آری امتحان از او کنند     ... تا که عمق باطنش را رو کنند

باطن نورٌ علـَی نور علیّ(علیه السلام)...     باطنی که حق از او آید جلی

تا خلائق بندگی را بنگرند  ...  تا مَلـَک بر نور او سجده برند

تا که گردد خلقت او آشکار  ...  از کمال طاعت هشت و چهار

تا " أتَجعَل" را دهد اینجا جواب ... تا که گویند " أنت اعلم بالصواب " (اشاره به خلقت آدم و اعتراض فرشتگان)

تا که بر اهل سماوات و زمین ...   اسوه باشد آن امام المتقین

تا بیاموزند از او تسلیم  را  ...  درس گیرند از رضای بر قضا


لب گشود و گفت : ای عبد عنود  ...  گر وصیت های پیغمبر نبود

با تو می گفتم حریف کیستی؟!  ...  می چشاندم بر تو طعم نیستی!

در کناری با دلی زار و حزین  ...  زد درون خانه زانو بر زمین

رنگ زرد گرگ آن گر سرخ شد ...   خنده ای کرد و جهید از جای خود

زد صدا آنگه سپاه فتنه را ...   کو بریزد بر سر شیر خدا

دیگر از تیغ علی(علیه السلام) ایمن شدند   ...  گوش بر فرمان اهریمن شدند

داد فرمان که برای بردنش   ...  حلقه بندازید دور گردنش(!!)

بی مهابا بر سر او ریختند  ...   ذوالفقارش را به میخ آویختند

قفل بر آن دست گل پرور زدند  ...  بند بر بازوی پیغمبر(صلی الله علیه و اله) زدند

ریسمان بر گردنش انداختند ...   گرچه رنگ خویش را می باختند

که مبادا آخر این شبر ژیان ...     تکه تکه سازد این زنجیرشان

می هراسیدند از این بسته دست  ...  شیر در زنجیر هم پر هیبت است !

یوسف(علیه السلام) ار یک شب درون چاه بود  ... در درون چاه هم او ماه بود

در غلاف ار ماند عمری ذوالفقار  ... عاقبت اندر جمل می زد شرار

شیر اندر بیشه یا اندر قفس ...      خصلتش آخر همان شیر است و بس



عاقبت کفتار دژخیم و پلید     ... شیر را از آشیان بیرون کشید

سر برهنه پا برهنه بی عبا ...   می کشیدندش میان کوچه ها (!)

تا به سوی مسجد و منبر برند  ...  تا حقیقت را در آنجا سر بُرند

شهر ، غوغا بود و کوچه ولوله  ...  از شعف ابلیس می زد هلهله

نقشه ی شیطانی اش بی نقص بود   ... در میان معرکه در رقص بود

ظاهراً(!) حزب خدا مغلوب بود  ...  وارث عیسی(علیه السلام) دگر مصلوب بود

کف به کف می زد ابوسفیان کور ...     آنچه که می خواست بیند گشت جور

جاثلیقش از جحود اینجا ولی ...     نیش خندی تلخ می زد بر علی(علیه السلام)

انتقام فتح خیبر را یهود     ... از علی(علیه السلام) بگرفته بود اما چه زود

آن زمان دل در دل مولا(علیه السلام) نبود  ...  قلب حیدر(علیه السلام) پشت در جامانده بود

ز آن طرف در خانه آن یاس کبود ...    تا به هوش آمد همان دم لب گشود

فضه ! مولایم علی(علیه السلام) برگو کجاست؟ ...       خانه از چه خالی از نور خداست ؟

آه ای فضه کجایش برده اند ؟ ...     بی عمامه بی ردایش برده اند!

اشک از چشم کنیزش می چکید  ...     هرنگاهش سوی کوچه می دوید

فاطمه (سلام الله علیها) دریافت آن گه راز را  ...     قصه ی فرجام و هم آغاز را

آرمیدن را روا آن دم ندید  ...   گرچه خون از زخم سینه می جهید !

دست بر پهلوی  بشکسته نهاد ...  یا علی (علیه السلام) گفت و به زحمت ایستاد

دست بر دیوار و کنج در گرفت   ...    مرده بود و زندگی از سر گرفت

تا رساند بر امامش خویش را  ...   تا نشاند آتش تشویش را

گاه افتان گاه خیزان می دوید   ...   قلب پاکش بهر مولا(علیه السلام) می تپید


تا رسید و عروة الوثقی گرفت  ...  دست بر پیراهن مولا(علیه السلام) گرفت

نعره زد آن بضعه ی جان نذیر  ..  سخت می غرید دیگر ماده شیر

وا هلید ای روبهان این شیر را   ...  بگسلید این رشته ی زنجیر را

وارهانید ابن عمم را ز بند   ...   ورنه می یابید از آهم گزند

ای یهودی زادگانِ بی حیا  ...   بند بر دارید از دست خدا

این ید الله  ، آن ید مبسوطه است  ...   غلّت ایدیکم ! که از او بسته دست ؟

این که این سان با طنابش بسته اید ...   حبل بر دست جنابش بسته اید

هست او حبل الهی متین     ... هست او آخر امیر المومنین(علیه السلام)


کشمکش آغاز شد بالا گرفت   ...   شیر را از چنگشان زهرا (سلام الله علیها) گرفت

از نهاد سامری برخاست دود    ... ضجه های فاطمه (سلام الله علیها) هوشش ربود

باخودش می گفت آن جانیّ پست  ...  ای عجب زهرا (سلام الله علیها)چگونه زنده است؟!

من که او را کشته بودم پشت در ! ...   پس چگونه برده آخر جان به در ؟

از غضب لب را به دندان می گزید  ...   پس نگاهی کرد و قنفذ را گـُزید

داد زد بر گوش آن از بد  بتر ...    که خلاصم کن ز زهرا (سلام الله علیها) زودتر


قنفذ پرخار بر گل حمله برد    ...  خارها بر برگ و ساق لاله خورد


آفرینش آن زمان در لرزه بود ...   درد می پیچید در چرخ کبودآه باید لب فروبندم ولی  ...   با که گویم پس غم خونین دلی

با که گویم مرتضی(علیه السلام) آن لحظه مرد   ...  گرچه در محراب کوفه جان سپرد!

آسمان در چشم او شد تار تار ...   سخت می پیچید بر خود همچو مار

خار در چشم استخوانش در گلو   ...  ناتوان از دیدن و آن گفتگو

وای بر من ، خون ، علی(علیه السلام) خون می گریست    ...  پیش چشم  فاطمه(سلام الله علیها) چون می گریست


اف به تو ای روزگار پر جفا  ...   خون روان کردی  ز چشم مرتضی(علیه السلام)

آه ای حمزه(علیه السلام) کجایی ای دلیر ! ...  در چنین بندی علی(علیه السلام) گشته اسیر

از اُحُد برخیزو شمشیری بزن   ...  بردوچشم جغد شب تیری بزن

گرچه ساق گل شکسته این چنین ...   غنچه پرپر گشته گرچه بر زمین

تیغ برکش باغبان را کن رها ... کن درو این خارهای هرزه را


با که گویم روح طاها(صلی الله علیه و اله) را زدند   ... تازیانه  بر تن حورا(سلام الله علیها) زدند

هیچ کس آخر نگفت:  ای قوم پست! ...    اینکه این سان می زنیدش فاطمه ست(سلام الله علیها)

وای تان ، این زن که زیر دست و پاست  ....  دختر پیغمبر(صلی الله علیه و اله) شهر شماست

غیرتی اندر دل مردی نبود! ...     ز آن همه اصحاب همدردی نبود

هیچ کس بر یاری اش دستی نبرد  ...   در دفاع از او کسی سیلی نخورد!!

این مدینه بود آیا ای خدا ؟! ...   این مدینه بود و این ظلم و جفا ؟

این مدینه بود و زهرا (سلام الله علیها) را زدند ؟   ... آتش اندر خانه ی مولا(علیه السلام) زدند!

این مودت بود در حق بتول(سلام الله علیها) ؟ ... یا دریدن پاره ی جان رسول (صلی الله علیه و اله) ؟

فاطمه(سلام الله علیها) آیا ذوی القربی نبود ؟ ... یا مودت را جز این معنا نبود ؟!

می شود در حق این قوم ظلوم ... گفته باشد احمد(صلی الله علیه و اله)  : " اصحابی نجوم " ؟!!!



بس سوالی که جوابش مانده است ... نکته ها در این سبق ناخوانده است

ورد و ذکرم روز وشب یا فاطمه(صلی الله علیها)  ست    ...  مثنوی فاطمی (صلی الله علیها) بی خاتمه است

شاعر : حجة الاسلام حامد رضا معاونیان


نوشته شده در سه شنبه 90/2/13ساعت 11:55 عصر توسط رضوان نظرات ( ) |


 Design By : Pichak